Account: (login)

Are you the publisher? Claim this channel

Search in 126,111,937 RSS articles:

Latest Articles in this Channel:

  • 08/17/04--17:58: قسمت شانزدهم(آخر) (chan 2849899)
  • سلام دوستان يک سورپرايز برای همتون داستان جديد آماده شد اين هم از قسمت آخر اين داستان ولی قبل از اون بايد از چند نفر تشکر کنم:

    ۱- آقای پيام حسنی مدير وبلاگ http://hadis-mehrabooni.persianblog.com

    2- آقای داريوش فردوسی به خاطر اين که به لينک دادن آدرس وبلاگ اين دوستمون هم اين هست: http://tjh-iran.persianblog.com

    3- آقا نويد گل که واقعا به ما کمک کردن دارن توی اين داستان جديد هم به ما کمک ويژه‌ای می‌کنن.

    از دوستان ديگه هم که کمکمون کردن و اسمشون رو نگفتيم عذر می‌خوام اين هم قسمت آخر داستان:

     

    اصلا باورم نمي‌شد سريع گفتم:

    ــ چه‌طوري؟

     

    مهدي‌ــ خطٌ موبايلش رو سه ما پيش به من فروخت و من بهش يك خط دادم قرار شده يك گذرنامه براش بسازم كه با زنش برن امريكا.

     

    بهزاد ــ زنش كيه؟؟؟!!!!!

     

    مهدي ــ شقايق خانوم.

     

    ديگه نفهميدم چي شد همونجا از حال رفتم آماده هرچيزي بودم جز اين يكي،،، وقتي به هوش اومدم توي اتاق خودم روي تختم بودم مهدي و بهزاد هم بالاسرم نمي‌تونستم تكون بخورم آروم به بهزاد گفتم:

     

    ــ همه چيز رو به آقا مهدي بگو.

     

    بهزاد‌ ــ گفتم.

     

    ــ حالا بايد چه كار كنيم؟

     

    مهدي ــ به بهرام زنگ مي‌زنيم بياد اينجا بعد درست با هم صحبت كنيد.

     

    ــ ولي آخه نمي‌ياد.

     

    مهدي ــ نمي‌تونه نياد كارش گير منه اگه نياد بايد از خارج رفتن هم بگذره.

     

    بهزاد ــ زنگش بزن.

     

    مهدي ــ چشم.

     

    ــ نه زنگش نزن شقايق حتما اون رو بيشتر دوست داشته من خوشبختي شقايق رو مي‌خوام هرچي اون دلش بخواد من مانع نمي‌شم بهرام خيلي خيلي پولداره و شقايق با خودش فكر كرده كه اين بهتره و كاري از دست من و شما بر نمي‌آد.

     

    بهزاد ــ اين طوري هم كه نمي‌شه.

     

    ــ چرا كه نشه.اگر من بخوام مي‌شه.

     

    مهدي ‍‍ــ تو الان عصباني شدي نمي‌فهمي داري چي مي‌گي.

     

    بهزاد ــ اشكال نداره حداقل با شقايق صحبت كن يك صحبت كوچولو. خواهش مي‌كنم

     

    ــ به خاطر تو باشه.

     

    بهزاد‌ ــ زنگ بزن.

     

    مهدي تلفن رو برداشت زنگ زد بعد از 4 يا 5 ثانيه يكي گوشي رو برداشت ما فقط صداي مهدي رو مي‌شنيديم.

     

    ــ الو.

     

    ــ سلام

     

    ــ شما خوبي؟

     

    ــ چه خبر؟

     

    ــ براي گذرنامه زنگت زدم خواستم بگم يكي‌ش حاضره.

     

    ــ براي چي؟

     

    ــ چرا اين كار رو كردي ديوونه؟

     

    ــ خود خواه.

     

    گوشي رو قطع كرد بهزاد گفت:

     

    ــ چي شده؟

     

    مهدي‌ ــ بريم!

     

    ــ كجا؟

     

    مهدي ــ پيش بهرام.

     

    بهزاد ــ واسه چي؟

     

    مهدي ــ شما بيان تو راه مي‌گم.

     

    من و بهزاد كمي ترسيديم آخه رنگ مهدي بدجوري پريده بود رفتيم سوار ماشين شديم مهدي نشست پشت فرمون مثل ديوونه ها رانندگي مي‌كرد خيلي تند رفت هوا هم خيلي خراب بود داشت بارون مي‌اومد اون روز يكي از روزهاي سخت باراني بود!!!

     10 دقيقه‌اي رسيديم ونك جلوي يك خونه رو كلي آدم گرفته بود به‌طوري كه  خونه ديده نمي‌شد پليس هم اومده بود مهدي همونجا ايستاد در و باز كرد كه پياده بشه دستش رو گرفتم و گفتم:

     

    ــ چه اتفاقي افتاده؟خواهش مي‌كنم بگو.

     

    مهدي كمي مكث كرد چشم‌ش رو بست دوباره باز كرد و بدون اينكه پلك بزنه يك قطره اشك از چشم‌ش اومد پايين ديگه فهميدم يك چيزي شده تا خواستم چيزي بگم كه گفت:

     

    ــ بهرام، راستش بهرام شقايق رو كشته تا پولش رو بالا بكشه.اين اتفاق يك ساعت پيش رخ داده.

                     پايان

     

     منتظر داستان جديد باشيد فعلا خدانگهدار

     

     

     

     

     


  • 09/02/04--15:37: قسمت اول (chan 2849899)
  • سلام دوستان قسمت اول داستان جديد رو براتون می‌نويسم ولی اين قسمت فقط مقدمه‌ای از داستان هست و موضوع داستان معلوم نمی‌شه:

     

                                      به نام خدا

     

     

    ــ ديگه داري كلافه‌ام مي‌كني

     

    ــ اين بود؟جواب كارهاي من اين بود؟ جواب رفاقت‌هاي من اين بود؟ جواب محبت‌هاي من اين بود؟

     

    ــ تو براي من چي كار كردي؟

     

    ــ يادت نيست؟

     

    ــ تو يادت نيست؟ وقتي داشتي مي‌مردي كي از مرگ نجاتت داد؟

     

    ــ كسي ازت نخواسته بود نجاتم بدي! مي‌ذاشتي بمي‌رم.

     

    ــ خيلي نامردي!

     

    ــ من مي‌خوام برم كاري نداري.

     

    ــ برو ولي اگر رفتي ديگه هم يادي از من نكن باشه؟

     

    ــ حتما.

     

    سرش رو انداخت پايين و از در رفت بيرون و وارد حياط شد رفتم دنبالش اگر مي‌رفت خيلي ممكن بود سرش بلا بياد آخه كسي رو نداشت رفتم توي حياط دستش رو كشيدم يكي زدم توي گوشش و بهش گفتم:

     

    ــ عزيزم قربونت برم بيا برگرد خونه من زياد زحمت تو رو كشيدم.

     

    محكم با خاك‌انداز زد توي سرم پرت شدم يك گوشه پيشونيم خون مي‌اومد اومدم بلند شم كه نازنين جلوم رو گرفت و گفت:

     

    ــ ديگه براي چي مي‌خواي بلند شي؟

     

    اعصابم بهم ريخته بود يك قطره اشك از چشمم اومد پايين توي چشماي نازنين نگاه كردم نازنيني كه يك روز فقط مال من بود،گفتم:

     

    ــ يك روز با اين كمري كه شكستي كولت مي‌كردم‌ت و مي‌بردمت دكتر يك روز با همين دستي كه نمك نداشت لگن كثافت‌هات رو خالي مي‌كردم يك روز با اين پيشوني كه با خاك‌انداز زدي و خونش رو در‌آوردي سجده‌ي خدا رو مي‌كردم كه زودتر خوب بشي!

     

    ــ بجاش ازم لذت بردي!

     

    ــ نازنين خدا بدش مي‌آد.

     

    ــ من رفتم مي‌خواد خدا خوشش بياد مي‌خواد نياد.

     

    بلند شدم هلش دادم سرش خورد به ديوار و بيهوش شد نشستم روي لبه‌ي حوض سرم و گرفتم توي دستم چرا نازنين اينجوري شده بود كاشكي اون روز پام مي‌شكست و نمي‌رفتم توي اون خراب شده كاشكي به حرف وحيد گوش مي‌دادم به صورت نازنين نگاه كردم آروم يك گوشه افتاده بود دلم نيومد اين جوري ولش كنم بلند شدم خوابوندمش روي تخت تلفن رو برداشتم به وحيد يك زنگ زدم بهش گفتم پاشه بياد خونه ما 20دقيقه گذشت نازنين به هوش نيومد ولي يكي در زد در رو باز كردم وحيد بود حالش گرفته بود مثل خودم ولي تا حالا وحيد رو اينجوري نديده بودم هميشه شاد بود، آروم گفتم:

     

    ــ سلام وحيد.


  • 09/15/04--12:45: قسمت دوم (chan 2849899)
  • سلام دوستان قسمت دوم را هم براتون نوشتم تا سوالاتی که براتون مجهول مونده بود معلوم بشه:

     

    ــ سلام وحيد.

     

    ــ سلام.

     

    ــ چيزي شده؟

     

    ــ نه. تو بگو چي شده؟

     

    ــ هيچي يعني اون جريان خوانندگي كار دستم داد.

     

    ــ چه جوري؟ نازنين مخالفه بري خواننده شي كاست بيرون بدي.

     

    ــ نه بابا مي‌گه اگه تو بري خواننده شي من هم بايد برم همخوان شم هرچي بهش مي‌گم بابا تو زني فرق داره اون اشكالاتي كه واسه زن‌ها  پيش مي‌آد براي مردها پيش نمي‌آد بهم مي‌گه اصلا به من چه تو هم مي‌خواي خواننده نشي نشو من مي‌رم همخوان مي‌شم دعوامون شديد شد با خاك انداز پيشونيم رو شكست من جوري زدمش كه الان روي تخت بيهوشه.

     

    ــ مشكل تو ساده است الان برات حل مي‌كنم.

     

    ــ اول بگو مي‌خواي چي بگي؟

     

    ــ ببين مگه نازنين از خونه تنهايي بيرون مي‌ره؟

     

    ــ نه خيلي خيلي كم.

     

    ــ خب مي‌گي فقط كاست هاي من رو همخواني مي‌كني.

     

    ــ اين خيلي بهتره ايول.

     

    ــ پس اين از اين.

     

    چيزي نگفتم كه دوباره خودش گفت:

     

    ــ حالا نازنين كجاست؟

     

    ــ توي اتاقمون روي تخت.

     

    وحيد از جلو رفت و من از پشت سرش در اتاق رو باز كرد و رفت تو من طاقت نداشتم بيام تو همونجا جلوي در نشستم بعد از چند ثانيه وحيد داد زد:

     

    ــ چه كار كردي ديوونه،آشغال كشتيش.

     

    ــ چي مي‌گي؟

     

    ــ نازنين ديگه نفس نمي‌كشه مرده.

     

    سريع رفتم توي اتاق دستم رو گذاشتم روي قلبش بدنش خيلي سرد بود قلبش نمي‌زد نفس هم نمي‌كشيد.

     

    ــ وحيد چه كار كنيم؟

     

    ــ نمي‌دونم.

     

    ــ تو بايد يك چيزي بدوني.

     

    ــ خودت رو كنترل كن فرهاد،برو آروم بشين روي اون صندلي تا برات بگم.

     

    ــ چه‌جوري آروم باشم آدم كشتم!

     

    ــ ببين آروم باش همون طوري كه من هميشه آرومم.

     

    ــ مي‌توني كاري كني؟

     

    ــ اينجا اولين كار رو بايد تو كني آروم باش.

     

    ــ من بايد چه كار كنم؟

     

    ــ بشين روي اين صندلي تا بهت بگم.


  • 10/05/04--19:32: قسمت سوم (chan 2849899)
  • سلام دوستان اين هم قسمت سوم:

     

    ــ بشين روي اين صندلي تا بهت بگم.

     

    نشستم روي صندلي وحيد رفت توي آشپزخونه برام يك ليوان آب آورد آب رو خوردم كمي آروم تر شده بودم ولي خيلي ترسيده بودم،وحيد آروم گفت:

     

    ــ ببين فرهاد جون الان يك اتفاقي هست كه افتاده و هيچ كارش نمي‌شه كرد اين رو بايد درك كني.

     

    ــ باشه درك مي‌كنم.

     

    ــ آفرين حالا من از تو سوال مي‌كنم و بدون هيچ حرف اضافه فقط جواب من رو مي‌دي اول فكر كن بعد جواب بده.

     

    ــ باشه.

     

    ــ نازنين با چند نفر غير از تو ارتباط داره؟

     

    ــ با 2 نفر يعني در اصل يك نفر.

     

    ــ يعني چي دقيق بگو

     

    ــ يكي اون عمه خيلي پولدارش كه توي خارج هست و سالي يك دفعه احوالش رو مي‌پرسه يكي اون دوستش سارا كه تقريبا هرروز بهش زنگ مي‌زنه.

     

    ــ سارا كيه؟

     

    ــ يكي از دوستاي دانشگاهش.

     

    ــ ببين نازنين فقط يك مشكل داره اون هم دوستي با سارا هست دانشگاه رو مي‌شه يك جور پيچوند عمه هم كه سالي يك دفعه زنگ مي‌زنه بهش مي‌گيم الان رفت بيرون.

     

    ــ خب حالا سارا رو چه كار كنيم؟

     

    ــ به سارا هم مي‌گيم رفته مسافرت.

     

    ــ نمي‌شه وحيد جان اگر اون بخواد بره مسافرت محاله از سارا خداحافظي نكنه.

     

    ــ ببين به نظر من منطقي ترين كار اين هست كه بريم خودمون رو به پليس معرفي كنيم.


  • 01/14/05--17:30: قسمت چهارم (chan 2849899)
  • اين هم از اين:

     

    ــ ببين به نظر من منطقي ترين كار اين هست كه بريم خودمون رو به پليس معرفي كنيم.

     

    ــ اون وقت من رو مي‌كشن.

     

    ــ خب ديگه راهي نداريم.

     

    ــ چه‌طور راهي نداريم خودت الان گفتي عمه و دانشگاه كاري نداره.

     

    ــ خب سارا چي؟

     

    ــ سارا با من.

     

    ــ فقط خراب تر نكني.

     

    ــ نه بابا حواسم هست.

     

    ــ ولي من با اين كار مخالفم پس با اجازت من توي اين كار دخالت نمي‌كنم.

     

    ــ وحيد تو دوست مني بايد توي اين وقت كمكم كني.

     

    ــ فرهاد جون تو آدم كشتي.

     

    ــ وحيد من چه اشتباهي كردم كاشكي مي‌مردم و فكر خوانندگي نمي‌كردم كاشكي خدا اين صدا رو به من نمي‌داد كه همه تعريف كنن اين همه آدم آرزوي صداي من رو دارن خب كاشكي خدا اين صدا رو به اون ها مي‌داد.

     

    ــ فرهاد سعي كن آروم بشي الان هر تصميمي بگيريم اشتباه هست فرهاد مي‌خواي كمكت كنم؟

     

    ــ آره.

     

    ــ پس كاري كه بهت مي‌گم رو انجام بده و خوب به حرفام گوش كن مي‌دوني كه من يك روانشناسم و تو رو خوب درك مي‌كنم.

     

    ــ باشه.

     

    ــ چشمهات رو ببند به دانشگاه فكر كن فقط به دانشگاه فكر كن حالا آروم آروم بيا عقب زمان دبيرستان خرخوني‌هايي كه با هم مي‌كردم شيطنت هاي اون زمان هيچ وقت يادم نمي‌ره حالا برگرد عقب تر دوره‌ي راهنمايي كه تازه با هم آشنا شده بوديم افكار بچگي‌مون يادت هست؟حالا برگرد به قبل تر الان تو تازه مي خواي بري بشين سر كلاس اول دبستان هيچي بلد نيستي، نه، كمه بازم مي‌ريم عقب تر توي بغل مامانت داري شير مي‌خوري اصلا باز هم عقب تر تو امروز متولد شدي همه نگرانن دكتر مي‌آد بيرون و مي‌گه خيالتون راحت باشه هم مادر سالمه هم بچه، ني‌ني كوچولتون هم پسره،آروم چشمت رو باز كن تو تازه متولد شدي.

     

    چشمام رو باز كردم خيلي آروم‌تر شده بودم انگار الان تازه به دنيا اومدم واقعا روان‌شناس حرفه‌اي بود آروم گفت:

     

    ــ بايد وايسيم شب شه.

     

    ــ الان شبه ديگه.

     

    ــ ساعت چنده؟

     

    ــ 10

     

    ــ آخه ساعت10،،شبه؟

     

    ــ پس كي؟

     

    ــ ساعت 3 صبح

     

    ــ بايد تا اون موقع چه كار كنيم؟

     

    ــ بيل دارين؟


  • 01/24/05--19:31: قسمت پنجم (chan 2849899)
  • اسم داستان جديد رو هم که انتخاب کردم و در عنوان وبلاگ نوشتم: (فرار از حقيقت) نظر خودتون رو در مورد اسم داستان بگين ممنون می‌شم قبل از اينکه قسمت پنجم رو بنويسم بايد از آرش عزيز مدريت وبلاگ http://movieweb.persianblog.com تشکر ويژه‌ای داشته باشم و از چند تن از دوستان هم که وقتی وبلاگ حدود ۱ ماه برای آماده شدن داستان تعطيل بود هم تشکر کنم از جمله: نويد صدر بلوريان - پيام حسنی

    قسمت پنجم:

    ــ بيل دارين؟

     

    ــ آره.

     

    ــ دم‌دسته؟

     

    ــ آره.

    ــ خب پاشو برو يك قهوه درست كن تا ساعت 3 راه بيفتيم.

     

    ــ من حالم بده چه‌طوري قهوه درست كنم؟

     

    خونسردي وحيد داشت عصبيم مي‌كرد زدم زير گريه وحيد گفت:

     

    ــ گريه نكن همين‌جا همه چيز تموم مي‌شه. ولي يادت باشه گفتي سارا با من.

     

    ــ آره سارا با من ولي خودم چي غذاب وجدانم رو چه كار كنم؟

     

    ــ دوست داري خودت رو معرفي كني؟

     

    ــ نه.

     

    ــ پس اين تنها راه ما هست.

     

    ــ من رفتم قهوه درست كنم.

     

    ــ نه تو حالت خوب نيست من خودم مي‌رم.

     

    ــ باشه.

     

    وحيد رفت توي آشپزخونه من هم نشستم و فكر كردم به نازنين فكر كردم نازنيني كه وقتي مي‌اومد چراغ خونه ما روشن مي‌شد من خوشحال مي‌شدم ولي حالا چراغ خونه تاريك هست و كسي وجود نداره كه دوباره اينجا رو روشن كنه...... بعد از چند دقيقه وحيد اومد يك قهوه گذاشت جلوي من خودش هم نشست هيچي نگفت فقط آروم آروم قهوه‌ش رو خورد من هم بعد از چند دقيقه قهوه رو خوردم ولي هيچ صدايي شنيده نمي‌شد هردو توي خودمون بوديم مي‌خواستم براي آخرين بارها نازنين رو ببينم بلند شدم رفتم توي اتاق بالا سره نازنين،خوابيده بود از هميشه خوشگل تر شده بود توي يك خواب عميق بود خوابي كه ديگه بيدار نمي‌شه ياد خاطراتم باهاش افتادم خاطرات 3 ساله 3 سال بيشتر زندگي مشترك ما طول نكشيد اون خاطرات شيرين ديگه تكرار نمي‌شه نازنين من رفته براي هميشه،زير لب شروع كردم به شعر خوندن يك شعر غمگين كه هزاران معنا داشت:

     

    ــ   تو كوچمون صداي تو صداي خنده‌هاي تو

                                             

         ديگه شنيده نمي‌شه  رفتي براي هميشه

     

    چشات برام يك قصّه گفت          يك قصّه از يك غصّه گفت

     

    يك قصه از جدايي ها                  آخر آشنايي ها

     

     گفتي قفس تنگ برات                رنگ‌ها چه بيرنگ برات

     

    گفتي هواي تازه نيست             خونه برات اندازه نيست

     

    گفتي ديگه خسته شدي           طاووس پر بسته شدي

     

     گفتي كه آواز مي‌خواي                سرود پرواز مي‌خواي

     

     مي‌خواي بري به ‌اوج ها               رو بال نرم موج‌ها

     

    گفتي كه عشق من كمه           حرف‌هام برات پر از غمه

     

     تو سينه قلب من شكست       رو بوم دل غروب نشست

     

     انگار دارم خواب مي‌بينم            مهتاب و رو آب مي‌بينم

     

    چگونه باور بكنم                        غصّه رو از بر بكنم

     

    عطرت ديگه تو خونه نسيت          تو زندگيم بهونه نيست


  • 02/15/05--21:24: قسمت ششم (chan 2849899)
  • اين هم از اين:

     

    ديدم يكي داره نازم مي‌كنه برگشتم ديدم وحيد پشتم هست اشكم رو پاك كردم بهش گفتم:

     

    ــ ساعت چنده؟

     

    ــ ساعت 2 هست از ساعت 11 داري اين آواز رو تكرار مي‌كني نفس‌ت نبريد؟

     

    ــ يعني اين قدر زياد شد؟

     

    ــ نه عزيزم كمه مي‌خواي تا فردا بخون پس فردا ببريمش.

     

    ــ نه بريم.

     

    ــ زود نيست؟

    ــ نه ديگه هرچي بيشتر بگذره من ناراحت تر مي شم.

     

    ــ پس بريم.

     

    سوييچ ماشين رو برداشتم رفتم نشستم توي ماشين هيچ كس توي كوچه نبود بعد از چند دقيقه وحيد در حالي كه نازنين روي كولش بود اومد و از همون‌جا گفت:

     

    ــ در صندوق رو باز كن.

     

    در صندوق رو باز كردم نازنين رو گذاشت و اومد توي ماشين نشست و گفت:

     

    ــ تو بشين بغل من مي‌شم پشت فرمون تو حالت خوش نيست.

     

    جامون رو عوض كرديم وحيد حركت كرد نمي دونستم كجا مي‌ره فقط ديدم بعد از يك ربع جلوي خونه خودشون ايستاد بهش گفتم:

     

    ــ اينجا چرا ما رو آوردي؟

     

    ــ بايد دور يك پارچه اين نازنين خانوم رو بپيچيم همين‌جوري كه نمي‌شه ولش كرد.

     

    ــ زود برو پارچه رو بيار بيا.

     

    ــ باشه.

     

    وحيد رفت و بعد از 2يا3 دقيقه برگشت بدون هيچ حرفي راه افتاد يك پارچه سفيد هم دستش بود يك پارچه خيلي بزرگ داشتيم مي‌رفتيم ولي نمي‌دونم اين بار وحيد داشت ما رو كجا مي‌برد سر راه يك الگانس گشت پليس ديديم خيلي دست‌پاچه شدم به وحيد گفتم:

     

    ــ حالا چه كار كنيم؟

     

    ــ چي‌رو چه كار كنيم؟

     

    ــ ماشين رو؟

     

    ــ پليس با ما چه كار داره؟

     

    يك خورده سرعت رو زياد كرد از پليس سبقت گرفت و يك بوق هم براشون زد پليسه هم با يك بوق جواب داد وحيد گفت:

     

    ــ خونسردي خيلي به درد مي‌خوره.

     

    ــ داشتم سكته مي‌كردم.

     

    ــ مواظب باش،حوصله دو تا جنازه ندارم.

     

    ــ داريم كجا مي‌ريم؟

     

    حتما حتما حتما حتما به وبلاگ زير سر بزنيد نرين نارحت می‌شم

    http:/www.payam888.blogfa.com


  • 03/01/05--18:00: قسمت هفتم (chan 2849899)
  • ابتدا بايد بگيم امروز يعنی ۱۱ اسفند سرجان يک ساله شد.

    کسی که تبريک نميگه پس خودمون می‌گيم سرجان تولدت مبارک.

    و اين هم قسمت هفتم:

     

    ــ داريم كجا مي‌ريم؟

     

    ــ يك بيابون.

     

    ــ مي‌خوايم نازنين رو تو بيابون چال كنيم؟

     

    ــ آره.

     

    ــ جاي بهتري نبود؟

     

    ــ نه.

     

    ــ زيرزمين خونه خودمون.

     

    ــ كدوم آدم عاقلي يك مرده رو توي زيرزمين مي‌گذاره؟

     

    ــ من.

     

    ــ تو از ديوانه ديوانه تري.

     

    ــ جدي دارم حرف مي‌زنم

     

    ــ من هم دارم جدي جوابت رو مي‌دم،توي بيابون كسي پيدا نمي‌كنه ولي توي زيرزمين خطرناكه مي‌فهمي؟

     

    ــ كي مي‌رسيم؟

     

    ــ نبايد عجله كرد دنبال يك بيابون خيلي دور مي‌گردم.

     

    ــ مثلا چقدر ديگه تو راهيم يك ساعته داريم مي‌ريم.

     

    ــ دو ساعت ديگه بذار از تهران خوب خارج شيم.

    ــ باشه.

     

    اون دو ساعت هرجور بود گذشت رسيديم به يك بيابون كه همه چيزش مثل هم بود همش خاك بود وحيد از ماشين پياده شد بيل رو برداشت كمي رفت جلو و شروع كرد به كندن چاله 5 دقيقه كند من هم فقط نگاهش مي‌كردم چون كار ديگري بلد نبودم اومد توي ماشين بيل رو گذاشت يك نگاه به من كرد و خنديد يك خنده‌ي معنا دار من هم بهش خنديدم يك خنده تلخ،در صندوق عقب رو باز كرد نازنين رو برداشت پارچه رو قشنگ دورش پيچيد و گذاشتش تو چاله روش هم خاك ريخت به همين سادگي نازنين از دست رفت،وحيد اومد توي ماشين نشست ماشين رو روشن كرد و به سمت تهران برگشت.

    وقتي رسيديم خونه تقريبا صبح بود انقدر خسته بوديم كه جفتمون خوابمون برد نمي‌دونم چقدر خوابيده بودم كه تلفن زنگ خورد و از خواب پريدم تلفن رو برداشتم.

     

    ــ بله؟

     

    ــ سلام آقا فرهاد،سارا هستم

     

    ــ سلام سارا خانم.

     

    حسابي دست و پام رو گم كردم داشتم بيهوش مي‌شدم سارا داشت حرف مي‌زد و نمي‌فهميدم چي مي‌گي سعي كردم خونسرد باشم بهش گفتم:

     

    ــ ببخشيد گوشي اشكال داره مي‌شه دوباره بگين؟

     

    ــ خواهش مي‌كنم گفتم نازنين هست؟


  • 04/01/05--09:56: قسمت هشتم (chan 2849899)
  • سلام دوستان ببخشيد کمی با تاخير نوشتم:

     

    ــ خواهش مي‌كنم گفتم نازنين هست؟

     

    ــ نه رفته بيرون.

     

    ــ كي مي‌آد؟

     

    ــ معلوم نيست.

     

    ــ آخه من قرار بود واسه ناهار بيام اونجا!

     

    ــ تشريف بياريد يعني......

     

    ــ چيزي شده؟

     

    ــ نه چيزي نشده تشريف بياريد.

     

    ــ من اومدم ببخشيد مزاحم هم مي‌شم.

     

    ــ اين چه حرفي هست تشريف بياريد.

     

    ــ ممنون خداحافظ.

     

    ــ خداحافظ.

     

    سريع وحيد رو صدا كردم:

     

    ــ وحيد بلند شو.

     

    ــ چي شده؟

     

    ــ سارا مي‌خواد بياد.

     

    ــ قدمش رو چشم.

     

    ــ وحيد خوابي؟

     

    ــ آره.

     

    با آخرين توانم داد زدم:

     

    ــ وحيد سارا داره مي‌ِآد.

     

    وحيد كه انگار تازه از خواب بلند شده بود گفت:

     

    ــ چي؟ سارا؟ حالا چه كار كنيم؟

     

    ــ من بايد از تو بپرسم.

     

    ــ خونسرد باش.

     

    ــ اي بابا تو هم!

     

    يك لحظه فكري به ذهنم زد هيجان زده داد زدم:

     

    ــ وحيد فهميدم.

     

    وحيد يك دفعه از داد من ترسيد و گفت:

     

    ــ ولي مثل اينكه بايد خودت تنهايي اجراش كني چون من قلبم واستاد همسايه هام فهميدن4 وجب باهم فاصله داريم.

     

    ــ ببخشيد فكرم رو بگم؟

     

    ــ آره.

     


  • 05/13/05--13:07: قسمت نهم (chan 2849899)
  • سلام دوستان مشکلی داشتم که خوشبختانه حل شده و بعد از مدتها نوشتم:

     

    ــ آره.

    ــ ببين سارا هروقت تو رو مي‌بيني دست و پاش رو گم مي‌كنه من احساس كردم سارا عاشق تو شده.

    ــ بگو جون فرهاد.

    ــ جون فرهاد.

    ــ خداحافظ.

    ــ كجا؟

    ــ خونه بخت.

    ــ بشين مسخره بازي در نيار.

    ــ تا ته نقشه‌ت رو خوندم يعني اين‌كه سارا رو بكشونيم رو كار.

    ــ يعني چي بكشونيم رو كار؟

    ــ يعني من ازش خواستگاري كنم.

    ــ تقريبا.

    ــ رديفه ولي بعدش چي؟

    ــ تو با يك صحبت عاشقانه بايد بفهمي كه حاظر هست هركاري برات بكنه بعد اگر ديدي خوبه حلّش كن.

    ــ الان كه اومد حلّش مي‌كنم.

    ــ جدا تا حالا نفهميده بودي سارا عاشقت شده؟

    ــ چرا بابا ولي چنين فكري اصلا تو ذهنم نبود تو واسه خودت انيشتيني هستي‌ها.

    ــ ضايع بازي در نياري ها.

    ــ نه بابا اين‌قدر طبيعي عاشق مي‌شم كه مجنون بگه ايول.

    در همين حال بوديم كه يكي زنگ در رو زد وحيد گفت:

    ــ حتما سارا جونه.

    ــ بابا تو قبلا به فاميل صداش مي‌كردي بگي سارا تابلو مي‌شه.

    ــ باشه.

    بعد دويد رفت طرف دست‌شويي من هم سريع گفتم:

    ــ كجا؟

    ــ اضطراب قبل از خواستگاري زياده مي‌خوام برم دست به آب.

    ــ برو فقط زود برگرد.

    دوباره زنگ در رو زدن من هم آيفون رو برنداشتم رفتم جلوي در استقبالش در را باز كردم و گفتم:

    ــ سلام سارا خانم بفرماييد تو آقا وحيد هم اينجاست.

    يك لبخند رو لبش اومد ولي سريع خودش رو جمع و جور كرد كه من نفهمم و گفت:

    ــ سلام چه‌قدر خوب كه آقا وحيد هم هستن،نازنين خوبه؟

    ــ نازنين هم خوبه ولي نمي‌دونم چرا هنوز برنگشته،چرا جلوي در ايستادين بفرماييد تو.

    ــ باشه.

    من جلو رفتم و سارا هم با نيم متر فاصله از من اومد تا رفتم توي خونه ديدم وحيد دو تا بطري پر آب گذاشته كنارش و مي‌ريزه توي ليوان و مي‌خوره باز دوباره پر مي‌كنه از كارش تعجب كردم ولي مي‌دونستم يك نقشه‌اي داره رفتم كنارش نشستم سارا هم اومد رو برومون نشست و گفت:

     

    ــ سلام آقا وحيد.

    وحيد هرچي آب توي دهنش بود ريخت روي من و گفت:

    ــ عليك سلام.


  • 06/01/05--18:18: قسمت دهم (chan 2849899)
  • سلام دوستان اين هم قسمت دهم ولی قبلش بايد بگم يک وبلاگ جديد در بلاگفا ساختم به اسم سرجان حتما روی لينک کليک کنيد و برويد.... اين هم داستان:

     

     

    وحيد هرچي آب توي دهنش بود ريخت روي من و گفت:

    ــ عليك سلام.

    بدجوري جا خوردم كل صورتم خيس شده بود سارا هم خندش گرفته بود وحيد بازهم داشت آب مي‌خورد و به ما توجه نمي‌كرد سارا گفت:

    ــ حالتون خوبه؟

    وحيد دوباره همه‌ي آب رو ريخت روي صورت من و گفت:

    ــ ممنون شما خوب هستيد؟

    ديگه سارا داشت بلند مي‌خنديد من هم لجم گرفته بود هم خنده‌م گرفته بود با حالت لج به وحيد گفتم:

    ــ چه كار مي‌كني وحيد؟

    ــ يك هفته هست دوش نگرفتي دارم مي‌شورمت.

    ديگه سارا داشت از خنده مي‌تركيد خودم هم بدجوري خندم گرفته بود

    ولي وحيد داشت خيلي راحت آب مي‌خورد تا اومد به سارا چيزي بگم دوباره وحيد آب‌ها رو روي من خالي كرد و گفت:

    ــ نمي‌خواي پاشي غذا رو درست كني؟

    از اين كارش خيلي ناراحت شدم ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:

    ــ چي درست كنم؟

    سارا ــ من اگر مي‌دونستم غذا ندارين مزاحم نمي‌ِشدم.

    وحيد ــ كي گفت شما مزاحم شدين؟

    سارا ــ خب.......

    وحيد ــ خب نداره،فرهاد بيا توي آشپزخونه تا بهت بگم.

    رفتيم توي آشپزخونه بهش گفتم:

    ــ چه كار مي‌كني؟

    ــ تو كاريت نباشه.

    ــ زشته جلو سارا.

    ــ برو بچه جون بگذار به كارم برسم تو هم برو بيرون 3 تا پيتزا بگير بيار.

    ــ خب تلفن مي زنم.

    ــ مي‌گم برو بگير بيار!

    ــ واسه چي؟!

    ــ خودت مي‌فهمي.

    ديگه چيزي نگفتم عقلم رو دادم دست وحيد لباس پوشيدم و به سارا گفتم:

    ــ من مي‌رم بيرون چند جا كار دارم دنبال نازنين هم مي‌رم دلواپسم سر راه ناهار هم مي‌گيرم.

    ــ باعث زحمت مي‌شه.

    ــ نه خواهش مي‌كنم چه زحمتي؟

    از خونه رفتم بيرون خيابون ها خيلي شلوغ بود هم اعصابم از دست اين ترافيك به هم ريخته بود بعد از نيم ساعت رسيدم به يك پيتزا فروشي تقريبا نزديك 20 دقيقه هم اونجا الاف شدم وقتي كه داشتم برمي‌گشتم خيابون ها خلوت تر بود تا مي‌تونستم تند رفتم و يك ربعه رسيدم خونه با كليد رفتم تو هنوز در اصلي رو باز نكرده‌ بودم و توي حياط بودم كه ديدم صداي گريه از پنجره وحيد رو مي‌ديدم كه داشت قدم مي‌زد تا من رو ديد با دست بهم اشاره كرد كه نيام تو خونه من هم با سر بهش اشاره كردم كه يعني باشه وحيد از ديد من خارج شد تقريبا دو دقيقه پشت در ايستادم اين دو دقيقه برام مثل دو سال شد ديگه طاقت نياوردم خواستم برم تو ولي گفتم يك وقت همه چيز خراب مي‌شه كمتر سي ثانيه بعد وحيد بهم اشاره كرد بيام تو من هم كليد انداختم رفتم تو سارا يك گوشه نشسته بود داشت من رو نگاه مي‌كرد وحيد هم رفت توي آشپزخونه مونده بودم وحيد توي اين مدت چه كار كرده ولي حدس زدم يك چيزهايي گفته كه سارا اين حالت بهش دست داده ولي به من داشت با يك حالت نفرت نگاه مي‌كرد رفتم توي آشپزخونه وحيد داشت مي‌خنديد بهش گفتم:

    ــ چي گفتي؟

     


  • 06/19/05--13:25: قسمت يازدهم (chan 2849899)
  • اين هم از اين:

     

    ــ چي گفتي؟

    ــ خيلي چيزها رو.

    ــ مثلا؟

    ــ گفتم كه مي‌خواي نازنين رو بكشي.

    ــ نگفتي كشتمش؟

    ــ خودش فهميد.

    ــ خب؟

    ــ هيچي ديگه گفت دانشگاه رو حل مي‌كنيد من هم شما رو لو نمي‌دم به شرط اين كه من با هاش ازدواج كنم.

    ــ به زن قدش.

    ــ چي چي بزن قدش يك عمر منو بدبخت كردي بعد مي‌گي بزن قدش.

    ــ خب از فردا جفتمون مي‌ريم سركار پول در مي‌آريم تو اين مورد رو هم ببخش.

    ــ بايد جفتمون دنبال كار باشيم!

    ــ چرا؟،جفتمون كار داريم

    ــ بله اول تو به سوال هاي من جواب بده اول اين‌كه معلوم شد اين سارا خانم من رو بيشتر نازنين دوست داشته.

    ــ عزيز دل من اين دوستي‌ش با نازنين فقط سر همين بوده بعضي وقت‌ها سارا تو رو ببينه اين رو نفهميده بودي؟

    ــ نه!

    ــ حالا سوال بعد؟

    ــ تو مگه يك هفته نيست سر كار نرفتي.

    ــ خب چرا كه چي؟!

    ــ سارا گفته تو رو مدير اخراج كرده به خاطر غيبت.

    ــ اي بابا..... !!!!! خب تو مي‌ري سر كار نون من رو هم يك چند وقت مي‌دي تا من كار پيدا كنم.

    ــ من هم 2 روز پيش اخراج شدم!

    ــ چرا؟

    ــ دهن به دهن رئيس كردم.

    ــ حالا فعلا ناهار رو بده بخوريم.

    ــ بگذار بريم پيش سارا بعد.

    رفتيم توي هال سارا نشون مي‌داد كه اعصابش خورده ولي معلوم بود ذوق كرده چون اين قتل باعث شده بود كه سارا ‌بتونه با وحيد ازدواج كنه اول يك خورده وحيد با شوخي ما رو خندوند بعد از نيم‌ساعت وحيد كاري كرد كه من هم داشتم از خنده مي‌مردم در صورتي كه سارا از بس خنديده بود دلش درد گرفته بود همه داشتيم مي‌خنديديم كه با صداي زنگ در همه خنده‌هامون رو خورديم وحيد گفت:

    ــ يعني كيه؟

    ــ من چه مي‌دونم!

    ــ پاشو در رو باز كن.

    بلند شدم آيفون رو برداشتم و گفتم:

    ــ كيه؟

    ــ منم آقا فرهاد همسايه بغلي‌تون چند لحظه مي‌شه بياين جلوي در؟

    ــ بله حتما.

    رفتم جلوي در آقاي رحيمي همسايه بغلي‌مون بود بهش گفتم:

    ــ سلام.

    ــ سلام.

    ــ بفرماييد آقاي رحيمي.

    ــ يك خورده پول دارين به من بدين؟

    ــ پول؟ چه‌قدر مي‌خواهيد؟

    ــ شما چه‌قدر دارين؟

    ــ راستش ما پول زيادي نداريم فكر كنم 6 ميليون بيشتر نباشه چون من و دوستم وحيد از سر كار اخراج شديم!

    ــ من 5 ميليون و 700 مي‌خوام.

    ــ شرمنده نمي‌تونم كل اون رو پرداخت كنم.

    ــ مجبوري بدي.

    ــ وا...! چرا؟

    ــ يك حق سكوته.

    ــ حق سكوت؟!! ببخشيد براي چي؟

    ــ نازنين خانوم كجاست؟

    ــ نيستن چطور مگه؟

    ــ كل دعواتون رو ديدم بعد هم ديدم چه بلايي سرش آوردين بعدش هم تعقيب‌تون كردم و فهميدم كجا انداختين‌ش.


  • 07/12/05--10:10: قسمت دوازدهم (chan 2849899)
  • سلام دوستان اين هم قسمت دوازدهم به سايت http://sorjan.blogfa.com سری بزنيد

     

    خيلي هول شدم كامل لو رفته بوديم هيچي براي گفتن نداشتم به كمك وحيد احتياج داشتم فقط تونستم بگم:

    ــ وايسين الان 5ميليون و 700 رو ميارم.

    ــ كجا بابا! من يك چيزي گفتم تو چرا باور كردي؟ساده‌اي ها من هر 6 ميليون رو مي‌خوام.

    ــ آقاي رحيمي!!!!!!!!!!!

    ــ ديگه احتياج به صحبت نيست پول رو مياري يا پليس رو بيارم؟

    ــ نه الان ميارم.

    سريع دويدم در رو باز كردم وحيد و سارا داشتن مي‌خنديدن تا من رو ديدن خنده‌هاشون رو قطع كردن و با هم گفتن:

    ــ چي شده؟

    ــ وحيد چه‌قدر پول داريم؟

    ــ پول؟ 6 ميليون و 20 يا 30 هزار تومان.

    ــ يعني ما الان 30 هزار تومان پول داريم؟

    ــ 6 ميليون رو خوردي؟ بابا اون 6 ميليون كلي پوله هموني كه واسه كاستت سرمايه گذاري كردي.

    ــ آقاي رحيمي همه چيز رو مي‌دونه.

    ــ رحيمي كيه؟

    ــ همسايه بقلي‌مون.

    ــ چي فهميده؟

    ــ همه چيز رو حتي اينكه نازنين رو كجا چال كرديم!!!!!

    ــ يعني چي؟ حالا هم لابد 6 ميليون حق سكوت مي‌خواد.

    ــ آره.

    ــ برو بهش بده.

    ــ يعني چي؟

    ــ من بهت گفتم برو بهش بده.

    من هم ديگه حرف نزدم 6 تا دسته‌ي پول يك ميليوني با اكراه دادم دست وحيد اون هم بلند شد و از اتاق بيرون رفت دو دقيقه بعدش هم برگشت ديگه هم حتي يك كلمه با هم حرف نزديم ناهار رو در سكوت خورديم وقتي ناهار تموم شد وحيد دو تا سيگار روشن كرد يكي‌ِش رو داد دست من يكي‌ِش رو هم خودش كشيد دو ماه بود سيگار نمي‌كشيدم ولي بدون اينكه به اين مساله فكر كنم سيگار رو كشيدم وحيد بهم اشاره كرد كه بشينم من هم روي مبل كنار اون نشستم سارا هم روبروي وحيد نشست و به ما نگاه مي‌كرد ما هم آرام و در سكوت سيگار مي‌كشيديم سيگارمون كه تموم شد وحيد گفت:

    ــ حالا بايد يك فكري براي كار كنيم.

    ــ خب بعدش چي؟ما اگر يك كار خوب هم پيدا كرديم الان تازه دهم هست تا آخر ماه 20 روز مونده اين بيست روز غذا نخوريم؟

    سارا‌ ــ من بهتون پول مي‌دم!

    ــ تا كي؟

    وحيد ــ تا وقتي يك كاري پيدا كرديم.

    ــ انگار كار ريخته كه ما بريم بگيريم.

    وحيد ــ براي آدم كاركن هميشه كار هست.

    ــ آقا وحيد كار پردرآمد پيدا نمي‌شه.

    وحيد ــ راست مي‌گي پيدا نمي‌شه ولي بهتر از هيچي هست.

    سارا ــ حالا مي‌خواييد چه كار كنيد؟

    ــ فهميدم! حتما نبايد خودمون پول بديم كه با يك تهيه كننده قرداد مي‌بنديم كه يك كاست بديم بيرون بعد هم درصدي از اون به ما مي‌رسه.

    ادامه دارد.....


  • 08/21/05--09:19: قسمت سيزدهم (chan 2849899)
  • سلام دوستان اين هم از اين:

     

    وحيد ــ از كجا معلوم تهيه كننده‌اي پيدا بشه؟

    سارا ــ چرا پيدا نشه صداي فرهاد خيلي قشنگه يعني مردم پسنده مردم صداهاي مخصوص رو مثل صداي فرهاد دوست دارند فروش مي‌ره.

    وحيد ــ من حرفي ندارم باشه.

    سارا ــ فردا با وحيد برين واسه تست صدا.

    وحيد ــ بابا آخه شاعر مي‌خواد آهنگساز مي‌خواد نوازنده مي‌خواد فكر نكنم تهيه كننده اي پيدا بشه.

    ــ همه اون‌هايي كه كاست مي‌دن كه پول ندارن 50درصدشون از تهيه‌كننده استفاده مي‌كنن تازه خودم آهنگ‌هاش رو مي‌سازم.

    وحيد ــ خب اين هم قبول ولي يك سال ديگه وارد بازار مي‌شه دوماه هم طول مي‌كشه كه جا بيفته بعد از يك سال و خورده‌اي تازه مي‌ره رو فروش.

    ــ ولي اگه خب بفروشه حدود 700 ميليون گيرمون مي‌آد 300 ميليونش هم مال ما مي‌شه،بعد ديگه قردادها سرعت مي‌گيره.

    وحيد ــ يك سال واسه 300 ميليون؟

    سارا ــ خرج اين يك سال با من وحيد هم دنبال يك كار مي‌گرده حتي اگه كم‌درآمد باشه قبول مي‌كنه من مي‌دونم كه تهيه كننده بيشتر به تو مي‌ده رو 500 ميليون شرط مي‌ذارم چون تو صدات رو هيچ‌كس نداره تو استثنايي هستي.

    سارا راست مي‌گفت تو بازا كارمون خوب گرفت وحيد هم يك كار گرفت،با كامپيوتر كار مي‌كرد توي يك شركت ماهي 70 هزار تومان مي‌گرفت .

    از بحث اون روز من و وحيد و سارا در مورد كار و كاست پول،دو سال گذشته سارا و وحيد با هم ازدواج كردن يك خونه كنار خونه‌ي ما گرفتن هرروز پيش هم هستيم جريان نازنين هم فراموش شده ولي من هنوز هيچ چيز رو فراموش نكردم توي اين دو سال دو تا كاست دادم كه دوميش 3ماه پيش وارد بازار شد و پرفروش ترين كاست هست با پول كاست اول كاست دوم رو هم دادم به بازار به خاطر اينكه وحيد از وقتي كه من رو كاست اول كار مي‌كردم رفت ارگ رو ياد گرفت باعث شد كه كاست دوم كم خرج تر بشه الان هم دارم روي كاست سوم كار مي‌كنم ولي فكر نمي‌كردم اين‌قدر آسان بتونيم اين قتل رو به پايان برسونيم 6 ماه بعد از اون حق سكوتي كه آقاي رحيمي هم گرفت خونه رو ترك كرد و رفت خارج از كشور امروز يك روز گرم تابستون هست من مشغول آهنگسازي يك آهنگ غمگين و طولاني هستم كه تلفن زنگ مي‌خوره آروم بلند شدم و تلفن بيسمي كه تازه خريده بودم و يك گوشه افتاده بود برداشتم:

    ــ بله؟

    ــ سلام ننه.

    ــ سلام،شما؟

    ــ دست شما درد نكنه ننه يعني از عمه خانوم يادت رفته؟

    خيلي جا خوردم اصلا توقع نداشتم عمه نازنين پشت خط باشه گفتم:

    ــ ببخشيد عمه خانوم نشناختم خوب هستيد؟

    ــ نه ننه.

    ــ چرا؟

    ــ دلم هواي ايرون(ايران) رو كرده از فرنگ خسته شدم ننه،دلم براي شما و نازنين تنگ شده بابا چقدر غربت،پوسيديم اينجا.

    ــ يعني مي‌خوايين بياين ايران؟؟

    ــ آره ننه!


  • 10/10/05--16:45: ما هم رفتيم (chan 2849899)
  • سلام دوستان ما اين وبلاگ را ترک کرديم و به جای ديگری کوچ می‌کنيم اين آخرين پست من در اين وبلاگ هست ولی ادامه داستان رو می‌تونيد در وبلاگ جديد من که آدرس رو هم نوشتم بخونيد:

     اسم وبلاگی که ادامه داستان رو می‌تونيد از اينجا بخونيد: 

    www.haghighat-talkh.blogfa.com

    وبلاگ ديگر من:      www.sorjan.blogfa.com